تبليغاتX
ذرت مکزیکی
همه چیز
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط مریم | 
کلیییییییییییییییییییییییی درس دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

۱- بنجشنبه امتحان اخر ترم سیستم ساختار فایل

۲- شنبه بروژه بانک اطلاعاتی ۸ نمره اخر ترم

۳- سه شنبه نیم ترم مباحث ویژه ۸ نمره اخر ترم

۴- ۵ شنبه جلسه خواستگاری

۵- امتحانات کاراموزی

۶-۱۱-۹ جلسه دادگاه اخراج از شرکت

من دارم دیونه می شمممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط مریم | 
اگه احساستو کشتم

اگه از یاد تو رو بردم

اگه رفتم بی تفاوت به غریبه سر سبردم

.

.

.

.

.

.

.

معذرت می خوام

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط مریم | 
،بارها انسان برای دفاع از خود
 
.خود را می کشد
 
،در زمانی بسیار دور
 
.مردی می زیست که مردم او را مصلوب کرده بودند
 
زیرا او آنان را بسیار دوست می داشت
 
.و مردم نیز وی را بسیار دوست می داشتند
 
شاید تعجب کنید اگر به شما بگویم
 
!که من چند روز پیش او را سه بار دیدم
 
بار اول
 
از به زندان بردن زن زناکاری ممانعت کرد
 
و در بار دوم
 
با شراب خوران می نوشید
 
و در بار سوم
 
با مردی درگیر شد
 
.زیرا می خواست کلیسا را مکانی برای تبلیغ قرار دهد
 
اگر آنچه درباره ی خیر و شر می گویند راست باشد
 
.پس سراسر زندگی من در گناه سپری شده است
 
.بخشش چیزی جز نیمی از عدالت نیست
 
،کسی به من ستم نکرد
 
.مگر آنکه به برادرش ستم کرده باشم
 
 
 
 
کتاب ماسه و کف
+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط مریم | 
 
اگر در تپش باغ خدا را ديدي
همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
 
+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط مریم | 
۱- فردا پروژه باید بدم ۷ نمره از اخر ترم همه چیز رو می دونم باید چی کار کنم ولی حال ندارم از صبح هم هیچ گ...ی نخوردم

۲-فریبا زنگ زده در مورد برادرش صحبت کرد قاشق یه دختر بهشهری شده از تهران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جالب قضیه اینه که با توجه به اینکه خودش این موضو.ع رو تجربه کرده باز میگه مخالفم باید از فامیل بگیره

۳- فریبا ۱۰روز انفولانزا داره من نالاحتممممممممممممم

۴-دوست مهربان در سن ۳۰ سالگی پیشنهاد میده برو س ک ث داشته باش واسه روحیه خوبه/رفتم دکتر میگم خونریزیم زیاده میگه شوهر کن میگم ببخشید یه ملت دم در هستن هر چی تاس می اندازم ۷ می یاد نمی تونم با کسی شوهر کنم میگه برو با یکی ث ک ث کن خوب می شی/میرم دکتر پوست می گم پوستم چرب بود حالا خشکه و............ میگه برو ص ک ص کن خوب میشیتازه فهمیدم ملت چرا می رن خراب میشن فقط واسه حفظ سلامتی

۵- رفتم دندون پزشکی چک اپ کنم دکتر خودم ایران نبود انگلیسه دکتر خودم خانم هست این یه اقایی میگه ببخشید بار اولتون هست گفتم بله میگه کی معرفی کرد میگم هیچی کلمو عین گاو انداختم اومدم تو میگه دوشیزه هستین میگم بله چطور مگه میگه من مریض دختر ندارم پول ویزیت رو اول داده بودم گفتم ببخشید وقتتون گرفتم خداحافظ میگه چرا هول کردین گفتم هیچی هنوز مردد هستم حفظ سلامتی کنم یا نه مردد نگام می کرد که من اومدم بیرون

۶-منشی مطب دکتره ناز بود...................

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مریم | 
به نظر شما ها اگه زمانی که خداوند به شیطان گفت سجده کن و شیطان سجده می کرد و لی سر از خاک بر نمی داشت

روند زندگی انسان چگونه می شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

اول صبح رفتم دانشگاه به استاد تنظیمم بگم درسمو غیر حضوری کنه

قبلا باهاش صحبت کرده بودم

گفت باشه ولی امتحان بایه خودته و من کمکی نمی کنم

گفتم چشم برات بروژه عملی می یارم

حالا فکر کنین بعدا چیزی شد نگین مریم چرا همش به خاطر علم بید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط مریم | 
رفتم وبلاگ گیلاسی رو خوندم یه مطلبی یادم اومد

هفته بیش چهارشنبه رفتم دانشگاه کلاس همون استاد ادبیات خله که تعریفشو کردم

خلاصه تعداد کم بود استاد کلاس رو کنسل کرد

اومدم اموزش سی دی نصب زبان سی رو بگیرم یکی از بچه های کلاس که اتفاقا با خواهرش همکلاس ماست با بسر عموش بود اونم میخواست سی دی بگیره

واسه رایت باید یه ۱۰ دقیقه منتظر می موندم

رفتم مرکز کامبیوتر گفتم تا دارم یه کم با کامبیوتر کار می کنم سی دی هم رایت میشه

بسر عمویه همکلاسیم هم اونجا بود

یه بسر ۲۰ شاید هم ۲۲ ساله

اومدم رمز رو ببرسم یه جوری نشسته بود که من می خواستم از اتاق خارج شم کاملا می دیدم داره چی کار میکنم نگام افتاد دیدم داره فیلم س ک س ی با موبایلش می بینه یکی نبود بهش بگه احمق اخه اینجا جاشه

مرتیکه دیوانه نمی گه خودش رو جمع و جور کنه من نفهمم اول یکم جمع کرد خوش ولی بعد دیگه خلاص

گفتم بیشعورهایی مثل این الان تو این حالت یه همچین مزخرفاتی می بینن بعد میخواد نیم ساعت بعد بره خیابون لابد هر کیو تو خیابون می بینه چه با حجاب چه بی حجاب جایه اون فیلم تصور می کنه

حالا میشه درک کرد چرا بعضی از این مردها تو خیابون اینقدر وحشی هستند

چون اون مرد با خانواده که می دونه کجا چی کار کنه

امان از دست این احمق ها

هر وقت یادم می افته حرصم در می یاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

میشه یه لطف کنه

یه منت سر من بزاره یه ارایشگر خوب به من معرفی کنه

بابا این ارایشگرها همه می...................ن تو ابروهای من

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

۱ مامان گلهام سلام مرسی از محبت هاتون

 هوارتا در مقیاس باینری دوستتون دارم

۲- گلمراد یادتونه من دیروز از ۷.۳۰ تا ۷.۳۰ شب داتشنگاه بودم اومدم خونه تجسم واقعی گل مراد بودم

۳- میدونی من اصلا اهل بول جمع کن نیستم ولی گاهی یه خساستهای نشون میدم تا ثابت کنم میشه یه موقع هایی همه خر باشن

۱ ماه هست دارم جون میکنم درس می خونم وقتی امتحان دادم فهمیدم کتاب نت ورک بلاس رو بگیرم بهتره اخر سر رفتم انقلاب کتاب رو گرفتم قیمتش ۱۰ تومن بود یعنی از ورژن فارسیش ارزون تر

انوقت من خر گفت بول حروم نکنم ۳ هفته خودمو علاف کردم

۴- بچه ها هیچوقت نخوایین به یه تر.... توضیح بدین که تعصب نداشته باشند چون سرو.... می شین واونا نمی فهمن

۵- دیروز دانشگاه یکی از بچه ها خوش ذوقی کرد نون و بنیر و خیار و گوجه اورد منم که اگه بول خرج نکنم دق می کنم رفتم یه بسته اضافه نون و یه بسته اضافه بنیر گرفتم ولی اییییییییییییی چسبید

۶- فکر کنم دارم چاق می شم دیگه ناهار نمی خورم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط مریم | 
جون

من الان کلکسیونی از مامانی دارم

جووووووووووووووووووووووون

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط مریم | 
سلام

قربون دوستای گلم مامان ارمین جون و نارسیسا جونم که اینقدر ماه هستم

امتحان رو خیلی خوب دادم

بابا بارتیتون بیش خدا خیلی ....

یادم باشه سر امتحان اخر ترم هم بیام بیش شماها

خیلی دوستتون دارم

ممنون

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

من امروز امتحان دارم

دعام کنین

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط مریم | 
خدا منو ببخشه تا کم می یارم گیر میدم به زمین و زمون

باید خودمو عوض کنم

کسی میدونه یه انجمن خوب سبز یا کوهنوردی کجاست؟

راستی داداشی جون کلی امروز بهم حال داد

فردا امتحان دارم واسم دعا کنین

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مریم | 
سلام

این پست بعلت عدم رعایت من از حدود مقرره حذف شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط مریم | 
هر انقلابى آغاز سال صفر را اعلام مى کند. چنین سالى نمایانگر تصور انسانى است که مى خواهد به یک باره جهانى بسازد متفاوت از آنچه که بود و با سرعت و شدت تغییراتى را بنیان گذارد که وسیع و گسترده است و تقریباً شامل همه چیز و همه جا مى شود.

اینو استاد ایدین اغداشلو در شسخنرانی لندنشون گفتند

گاهی فکر می کنم بعضی انسهانها از بس بزرگ می شوند خط افقشون قابل لمس نیست دوستت دارم استاد به حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط مریم | 
بزرگترین افتخار زندگیم اینه که عجیب به فروغ شبیه بودم و هستم با این تفاوئت که او دو نیمه اش با تمام قوا یکی کرد و من بهای دیگرگون بودنم را با باجی که به دنیا دادم تا انکارش کنم برداختم

فروغ عاشقانه دوستت دارم ای استوار اندیشه من


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مریم | 
ادم احساس می کنه تمام سلول های بدنش متبلور شدهاند بین حس دیروز که دلم می خواست خودمو بکشم و امروز که بز از حسی ادبی شدم با این وبلاگ ها ی گل
خوشحالم که دیروز نمردم

مصیبت دقیقا از اونجا شروع شد که من یه طبع کاملا احساسی دارم میمیرم واسه شعر و ادبیات و کتاب حاضرم نون شب نداشته باشم کتاب بخونم

البته همیشه دنبال نون شب هم هستم

بعد اون یکی ادمی که تو تنم بود عجیب عاشق قدرت بود میخواستم خیلی متواضع باشم ولی چی کمار کنم قدرت خواهی تو ذاتم و اسه همین عاشق سیسات بودم و دائما بین کنفرانس های سیاسی و ادبی غلت می خوردم تو شب شعر ها عاشق بودم تو میتینگ ها یه تند رو

زد این وسط خوب من شدید عاشق مذهبم واسه همین عرفان رو خیلی دوست دارم قضیه عرفان هم از اونجا شروع شد که خیلی موقع ها منن اینده رو خواب می بینم یا واضح یا استنتاجی خوب این شد بایه خوندن کتابهای دون خو ان و عالقه به عرفا ن /عرفان سرخبوستی و عرفان شرقی دیونم می کرد /اصلا اهل یوگا نیستم خیلی ملاصدرا رو دوست دارم

تو شش بش اینکه من بخاطر شرایط زندگیم زود رفتم سر کار خوب کار اول بازرگانی بود منم که کلا نمی دونم چرا مستعد بازرگانی خوب /بولکی نبودم اما از خلاقیت توش خوشم می اومد /راستش من سال ۱۳۷۶ = ۱۵۰۰ کابشن چرم به عرب عربستان فروختم جایی که اصلا برف نمی یاد

بعدشم که خوب من ریاضی خوندم و تا ۲۰ سالگی که زد به سرم هوس کردم برم عاشق شم عجیب منطق گرا بودم خوب دیونه وار عاشق رشته فنی بودم و مهندسی و عاشق شوهر مهندس هر کس فقط اگه مهندس بود مورد توجهم قرار می گرفت نه دکتر دوست داشتم نه وکیل نه بازاری

اونوقت از بس خر بازی در اوردم که روحم خسته شد و افسرده رفتم دنبال موسیقی (سنتور) و نقاشی(ابرنگ) که نتیجه اون یه کنسرت یه نمایشگاه و اضافه شدن دو تا عشق به عشقام

حالا فکر کنین من بدبخت که واتسه عاشق شدنم هم چارچوب می زارم با اینهمه علاقه و عشق

باید چطور یه مرد خوب بیدا می کردم بهش دلمو می دادم نه که بیدا نکردم بیدا کردم اما همیشه یهوره کار می لنگید

حالا در ۳۰ سالگی می فهمم اگه فقط

فقط همون شبه شعر هامو رفته وبودم و با همون جمع مونده بودم شاید الان در بس یه شونه عاشقونه /یه شغل ارام و خط سیر مستقیم و بدون دست انداز نفس راحت می کشیدم

میدونی یکم دیر فهمیدم دنیا رو چطور باید گذروند

ولی خوب فهمیدم

البته فکر کنم

یه چیز دیگه الان با همه سختی هام و دردام از اینکه دانشجوی کامبیوتر هستم خوشحالم فقط یه عشق می خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط مریم | 
این متن بایین کامنت خانوم عسل تو وبلاگ قدیمکی رد بن هست خیلی محشر بود اوردمش اینجا از صاحبش که بدون اجازش این متن کبی کردم معذرت می خوام

بعضی عشقا شبیه حضرت آدمن. فقط خاصیتشون اینه که اولینه این دقیقا همون عشق به علیه
بعضی عشقا شبیه حضرت نوحن. فقط از ترس طوفان طرفه تو میان  این زو .... بود
بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیمن. باید توش همه چیت رو قربانی کنی
بعضی عشقا مثل حضرت موسان.یه خورده که دور بشی جات رو یه گوساله پر میکنه این امین بید
بعضی عشقا مثل حضرت مسیحن. آخرش آدم رو به صلیب می کشن با احتساب موارد بالا حتما اینکی باید همسر اینده باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط مریم | 
 

حرف را باید زد!
درد را باید گفت!


سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است,
و عبث بودن پندار سرورآور مهر


آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی-
             -یا غرق غرور؟!
     

این پست هیچ ربطی به گوگول نداره من دلم از زندگی گرفته  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط مریم | 
هم غصه بخون با من تو این قفس بی درد

لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط مریم | 
بهترم

خیلی بهترم

تا صبح درس خوندم

یه حسی دارم انگار بادکنک تو دلم ترکوندن

خلاء هست جایه دلم

اما اشکال نداره

خدا رو شکر زود همه چیز درست شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط مریم | 
شازده من حرفو پیش نکشیدم اما مطلب به اون مسیری که باید می رفت رفت

میدونی شازده میدونستم یخه

یادته ازت سوال می کردم راستش خوشحالم صبورم موندم تا خودش گفت

اینجوری یه جور خاص سبکم از هر اما و چرایی

میدونی شازده امشب بی اختیار یاده ژو... افتادم و اینکه اون چقدر مهربون بود

علی خوب به نوعی راست می گفت من احتیاج به یه مرد مهربون دارم

یکی که مثل من واسه محبت احترام قایل شه

به من میگه مریم دنبال کسی باش که مثل خودت واسه محبت احترام قائل شه

بعد کم اورد گفت البته منم ....

میدونی حرف اخرش خلاصه همه قضیه بود

واسش خواستنی نبودم و تو خودت میدونی اگه یه زن اخز جذابیت باشه و سرتر از یه مرد ولی واسش خواستنی نباشه هرگز توش اثر نمی کنه

جالبه چون فکر می کردم واسش خواستنی هستم

شازده سردم

خیلی سرد

ولی مثل یه بچه تو اتوبان گمشده باشه دارم با شهامت استقامت می کنم

دارم درس می خونم

نمی تونم بزارم ایندم تباه بشه

حداقل به اندازه که دست من هست که مقدارشم اصلا زیاد نیست تلاش می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط مریم | 
خوابم از ديده چنان رفت که هرگز نايد

خواب من زهر فراق تو بنوشيد و بمرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط مریم | 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...................

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط مریم | 
بعد از دعوای مفصلی که مامان امروز کرد داشتم دیگه کلافه می شدم از درد خوابیدم

بیدار شدم ۶:۳۰ بود یکم درس خوندم ساعت ۸.۳۰ رفتم یه چیز درست کردم خوردم

بعدش با فریبا کلی حرف زدم

یهو به سرم زد زنگ بزنم به علی

زنگ زدم چند تا زنگ خورد اومدم قطع کنم خودش گوشی رو برداشت

خیلی سر حال با هام احوال پرسی کرد از هر دری گفت تو دلم خدا رو شکر می کردم که لا اقل یکم عشقولانه میشم می رم درس می خونم

یهو گیر داد چرا ازدواج نمیکنی می خوای واست کیس خوب معرفی کنم

منم هی به خنده رد کردم اخر دیدم ول نمیکنه گفتم میخوام زنه توشم

اونم گفت نه میخوام زن بگیرم نه من به درد تو  می خورم تو خیلی عاطفی و حساس هستی و ....

من اینجوری نیستم من همینجور با خنده گفتم خوب مکمل هم میشیم گفت نه متضاد هم هستیم

گفت تو حسودی اینهمه دختر رو دوره بر من نمی تونی تحمل کنی

منم گفتم تو ازدواج کنی خیانت نمی کنی هی اون گفت من با ارامش جواب دادم

تا اینکه اخر سر گفت خیلی دوستت دارم اما اینقدر واسم خواستنی نیستی تا بخوام باهات ازدواج کنم

اینم کاره دله بزور نمیشه

منم دیگه حرفی نزدم

اخر سر گفت چی کار کنم ادم خوب معرفی کنم

منم گفتم بزار فعلا این قضیه رو تو خودم هضم کنم

راستش دیوانه شدم گفت واسم خواستنی نیستی

اینو یه زن می فهمه

کلی معذرت خواهی کرد که نمیخواستم ناراحتت کنم من فقط راستشو گفتم

گفتم نه خوب کاری کردی بهتر از این بود که ۶ ماه بعد بفهمم

.......................

خوشم می یاد که حتی مرگ هم حاضر نیست منو به اغوش بکشه

حالا هم دارم گریه می کنم

میخوام دیگه بهش زنگ نزنم

همچین میگه میخوای کیس معرفی کنم انگار من اومدم گدایی شوهر

به من میگه یه مرد پیدا کن مثل خودت مهربون و شاد باشه و ...............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مریم | 

اینم اهنگ سایت گیلاسی رو گوش بدین حرف دل من

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط مریم | 

حرف را باید زد!
درد را باید گفت!


سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است,
و عبث بودن پندار سرورآور مهر


آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی-
             -یا غرق غرور؟!
     

این پست هیچ ربطی به گوگول نداره من دلم از زندگی گرفته                             

      

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط مریم | 
آدمک اخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
دست خطي که ترا عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني !
کل دنيا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند ..... !
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط مریم | 
چه خوبه که ادم موهبتی مثل مرگ رو تو این دنیا داره

ولی کاش واسه من کمی زودتر

کاش ادم تو این دنیا که همه چیزش پولکی هست میتونست سهمیه حیاتش رو به کسی دیگر بفروشد

اصلا نه فروش ببخشه

کاش می شد

من داوطلب بخشیدن سهم خودم از حیات هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط مریم | 
یادتونه یهو هفته بیش هم گیر داده بودم راه به راه واسه گوگول شعرهای عاشقانه می گفتم بعدم اعتراف کردم همچین تو دلم واسش رخت نمی شورن

خوب این هفته هم همون برنامست

به نظرم دلم می خواد تو دلم رخت بشورن ولی نمی شورن خوب چیکار کنم

الان دیگه همه رختارو میدن خشکشویی

ولی جدا استعداد ناله های عاشقانه رو دارم ولی خوب وقت برورش نیست

نه می دونی وقت برورش هست استعدادنیست

یا یکی از این دوتا

نمی دونم شاید هم سومی

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط مریم | 
ای بت چين، ای بت چين، ای بت چين، ای صنم
حور وش و ماه جبـين، ماه جبين، ای صنـــم
من از تو دوری نتوانم دگر
وزتو صبوری نتوانم دگر ، عزيز دلم

هر كه تو را ديده زخود، ديده زخود، دل بريد
رفته و تا كه رُخَت را و رُخَت را بديد
من از تو دوری نتوانم دگر
وزتو صبوری نتوانم دگر ، عزيز دلم

وای به حال دل شيدا، دل شيدای من
من ازتو دوری نتوانم دگر
وزتو صبوری نتوانم دگر ، عزيز دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط مریم | 
الا اي پير فرزانـه مکـن عيبـم ز ميخانـه
کـه من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نـه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
******************************

صـفاي خـلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چـشـم و نور دل از آن ماه ختـن دارم
بـه کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصـل
چـه فـکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط مریم | 
امروز من سندرم شعر م عود کرده اخه همیشه دارمش ولی یه روزهایی اینجوری ورم میکنه ول کن نیست

اما خداییش شعرهایی نازین

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط مریم | 
بين ....

كه من از اين پس دل بر راه ديگر دارم ....

به راهي ديگر شوري ديگر در سر دارم

زصبح روشن آياخواهم دل بردارم ....

كه عهدي خونين با صبحي روشنتر دارم .... آه

به روي اونگاه من ....

نگاه او به راه من ....

فرشته سار زيبا ....

برماتم دل ما ....

در آسمان هم آوا ....

دخترزيبا ، همچون شبنم گلها ، با برگ شقايقها

بنشين بر بال باد سحر ....

دخترزيبا آن برق نگاه تو اشک بي گناه تو
روشن سازد يک امشب من
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط مریم | 
مراببوس ....
مراببوس ....

براي آخرين بار....

تو را خدا نگهدار
که مي روم به سوي سرنوشت
بهار من گذشته ....

گذشته ها گذشته
من ام به جستجوي سرنوشت
در ميان طوفان هم پيمان با قايق ران ها ....
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفان ها ....
به نيمهء شبها دارم بايارم پيمانها ....
که برفروزم آتشها در کوهستانها ....
شب سيه سفر کنم ....

ز تيره ابر گذر کنم ....
نگه کن اي گل من ....

سرشته غم به دامن....

براي من ميفکن ....
دختر زيبا امشب بر تو مهمانم در پيش تو ميمانم
تا لب بگذاري بر لب من
دخترزيبا آن برق نگاه تو اشک بي گناه تو
روشن سازد يک امشب من


ستاره مُرد .....

سپيده رفت ....

چويك فرشته ماتم ...

نهاده ديده برهم ....

ميان پرنيان درود اوست ....

به آخرين نگاهت ....

نگاه بي گناهت ....

سرود واپسين سرود اوست ....

بين ....

كه من از اين پس دل بر راه ديگر دارم ....

به راهي ديگر شوري ديگر در سر دارم

زصبح روشن آياخواهم دل بردارم ....

كه عهدي خونين با صبحي روشنتر دارم .... آه

به روي اونگاه من ....

نگاه او به راه من ....

فرشته سار زيبا ....

برماتم دل ما ....

در آسمان هم آوا ....

دخترزيبا ، همچون شبنم گلها ، با برگ شقايقها

بنشين بر بال باد سحر ....

دخترزيبا آن برق نگاه تو اشک بي گناه تو
روشن سازد يک امشب من
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط مریم | 
  يه مرغ نازي داشتم،       خوب نگهش نداشتم،
                   شغال اومد و بردش،        رو پا نشست و خوردش
 شغال باغ بالا، پات بشکنه ايشالّا        بگيد ايشالّا، - (( ايشالّا ))
                        مرغ منو گرفتي،        اي کاش يه روزي به چنگم
                    بيفتي بگيد ايشالّا         - (( ايشالّا ))
                 نه بوم نه در نه ايوون         نه لانه و شبستون،
                  نه آتيش نه خاکستر          اگه گفتين چي چي پر؟
                          - (( کلاغ پر ))         - (( آفرين ))
                  گنجشک پر، کلاغ پر         شغال پير باغ پر،
                            کبوتر دلم پر،         گلدون پرگلم پر،
                         چراغ ايوونم پر،         مرغ شبستونم پر،
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط مریم | 
نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگرچه من بچشم تو کمم قديمي ام گُمم
آتشفشان عشقمو درياي پُرازتلاطُمم
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط مریم | 
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط مریم | 
کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم
پشتِ کدوم سَد سکوت پر ميکشي چکاوکم
چرا بمن شک ميکني منکه منم براي تو
لبريزم ازعشق تو و سرشارم ازهواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

من کلی حرف دارم اول از همه اینکه دیشب از صبح تا شب دانشگاه بودم بصورت خفن

بعدش که اومدم خونه تمام استرس هام تموم شد اخه هیچی درس نخونده بودم هول داشتم وقتی خوندم اروم شدم

بعدش که ساعت ۹ اومدم خونه بین راه یه بنکیک خریدم و یه ریمل /یه شامبو و سفید اب

میدونین تصمیم گرفتم مثل این دخترها هر روز یه کمی ارایش کنم بابا اخه امروز خودم رو تو اینه دیدم ترسیدم از بس بی رنگ و رو بودم باز خدا رو شکر من یه نمه قیافه رو دارم و گرنه ...........

شبم ساعت ۱۰.۲۰ زنگ زدم گوگول خودم گوشی رو برداشت کلی عشقولانه رسمی در وکردیم

اخ میدونی خداییش این گوگول من خیلی نازه باهاش ارومی مثل مخمل میشه

حالا شاید امروزززززز

بعدشم شنبه فریبا اومد دم دانشگاه دنبالم با هم از ۷ تیر بیاده اومدیم تا امام حسین کلی حرف زدیم میدونی فریبا مصاحبتش واسم لذت بخشه با همه تفاوتهامون یه جورایی خوب با هم تا می کنیم اون از من خیلی صبور تر هست شاید ظاهر من رومانتیک تر باشه اما اون تو عشق باک بازتره یکم از گوگول واسش گفتم اون هم به من گفت باید به گوگول وقت بدم بعد کلی حرف احساس ارامش کردم

امروز هم می خوام با توکل بخدا کلی درس بخونم می خوام این کار رو بگیرم خوشم اومده

تازشم من دیروز و روز قبلش عینهو خرش خوردم فکر کنم سندروم عدم سیری گرفته بودم

با فریبا یه دونه از این کراکر های میگو گرفتیم گفت می خوام دوباره درس بخونم فسفر لازم دارم میخواست نیم کیلو بگیره من بهش گفتم نه فعلا ۲۵۰ گرم بگیر خوب بود بعد ۱ کیلو بگیر گفت باشه

مثل همیشه لج نکرد منم با خجالت ولی واقعا کنجکاو بودم گفتم فریبا یکی میدی بخورم گفت باشه خودشم یکی خورد ای چشمتون روز بعد نبینه تا تهم سوخت تازه فهمیدم میگن فلانی فلان جاش سوخت یعنی چه

خلاصه منم که به تندی حساسیت دارم مرده خودش بهم یه الو داد گفت خوبه واقعا هم خوب راستی هر موقع سوختین یه چیز ترش بخورین خوبه مرده اینو یاد داد

حالا فکر مصیبت بس دادنش سوا

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط مریم | 
من همون پرنده هستم
که يه روز خورشيد و ديد
اسم من يه قصه شد،
اين قصه را دنيا شنيد.

واسه تمام دردهای اینروز هام خدا رو شکر می کنم

یه جور خاص هست با همه چکنم هام باز دارم زندگی رو با دو تاریه هام بدرون می کشم

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مریم | 

توي يک جنگل تن خيس کبود
يه پرنده، آشيونه ساخته بود
خون داغ عشق خورشيد تو پرش
جنگل بزرگ خورشيد، رو سرش؛
تو هواي آفتابي، رو درختا مي پريد
تنشو به جنگل روشن خورشيد، مي کشيد؛
تا يه روز ابراي سنگين اومدند،
دنياي قشنگشو، به هم زدند،
هر چي صبر کرد اسمون آبي نشد
ابرا موندند، هوا آفتابي نشد
بس خورشيدشو توي زندون سرد ابرا ديد
يه دفعه ديوونه شد، از توي جنگل، پرکشيد
زندگي شو توي جنگل جا گذاشت،
رفت و رفت ابرا را زير پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش کشيد
اگه خورشيد يکي تو اسمونه،
مرغ عاشق، رو زمين فراوونه؛
روزي يکي به بالا چشم مي دوزه
مي ره با اين که مي دونه مي سوزه
من همون پرنده هستم
که يه روز خورشيد و ديد
اسم من يه قصه شد،
اين قصه را دنيا شنيد.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط مریم | 
     يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
     منو می‌بره  ~ از توی زندون
        مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون،
  می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا
       تا دم سحر  ~ شهيدای شهر
   با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
      تو خيابونا  ~ سر ميدونا:
  «ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار!
    مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟»
   مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر!
       خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر!
      آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
         روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون
     يه شب ماه مياد
+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط مریم | 
   يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
      منو می‌بره  ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری  ~ باغ آلوچه
       دره به دره  ~ صحرا به صحرا
   اون جا که شبا  ~ پشت بيشه‌ها
       يه پری مياد  ~ ترسون و لرزون
    پاشو ميذاره  ~ تو آب چشمه
      شونه‌می‌کنه  ~ موی پريشون...
       يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
    منو می‌بره  ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا  ~ يکه و تنها
     تک‌درخت بيد  ~ شاد و پراميد
     می‌کنه به‌ناز  ~ دسشو دراز
  که يه ستاره  ~ بچکه مث
        يه چيکه بارون  ~ به جای ميوه‌ش
 نوک يه شاخه‌ش  ~ بشه آويزون...
     يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
     منو می‌بره  ~ از توی زندون
        مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون،
  می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا
       تا دم سحر  ~ شهيدای شهر
   با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
      تو خيابونا  ~ سر ميدونا:
  «ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار!
    مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟»
   مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر!
       خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر!
      آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
         روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون
     يه شب ماه مياد
    

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط مریم | 
شدیدا ارتروز گردنم اذیت می کند و داره کلافم می کنه هر طور شده باید برم دکتر دیگه تاب ندارم در واقع هیچ کار نمی تونم بکنم دست به موس می زنم می میرم از درد در نتیجه نمیتونم درس بخونم منم که درسام همه ای بوک هست

ذهنم حسابی مشغول علیه نمی دونم چی کار کنم رفتارش مودبانه و اروم هست نمی تونم بفهمم دوست داره با هام باشه یا نه خیلی مودب برخورد می کنه ولی خودش بیش قدم نمیشه واین یعنی هویجانه شدن

من همیشه عجولم همیشه دارم تمرین می کنم صبور باشم ولی تقریبا همه عمرم عجولم وقتی یه چیز رو الان می خوام دقیقا همین الان می خوام واین یعنی فاجعه

مثلا من دقیقا الان بعد ۷ سال جدایی و ۱.۵ بیش برگشتن و لی باز گند زدن دلم میخواد با علی در کمتر از چند ساعت صمیمی شیم و واسه اینده تصمیم بگیریم

اونقوت اصلا هم قول نمی دم که اگه صمیمی شدیم همچین گل نکارم

ممکنه بعدش دلم رو بزنه

خوب چیه من چی کار کنم اینجوریم خوب

من امتحانهای اخر ترمم نزدیکه باید ۳۰ سوال سی حل کنم واسه فردا وهیچی درس نخوندم باید بشینم بایه کامیوتر گردنم هم درد میکنه...............

امتحان این جای جدید که می یام و اگه قبول شم استخدام می شم ۳ شنبه هست و من اصلا اماده نیستم ۵ شنبه و جمعه هم هیچ غلطی نکردم

حالا حال کنین من چقدر باحالم

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط مریم | 
من دلهره دارم

چی کار کنم /نمی دونم با علی چی کار کنم

چرا منفعل است

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط مریم | 
سلام

منم احساس هویج بودن

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مریم هستم 29 ساله دانشجوی کامپیوتر و یک کارمند
عاشق ادبیات/شعر/هنر/نقاشی و موسیقی هستم
گاهی دلم از دنیا می گیره
اما .....

پیوندهای روزانه
تویی که تمام عطش من برای فهمیدن از اولین کتابت شروع شد
دانشگاه خبر
ساروی کیجا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
روزانه/شخصی
پیوندها
کفشدوزک بی کفش
پزشکان گیاهان
بانوانه
یک مرد خوب
نارسیساجونم
مامان ارمین
درددل
گیلاسی جونم
ققنوس
قصر قورباغه ها
محمد صهبا
ساقی
بهزاد
÷یچک
نوشتار
اغداشلویه عزیز
خانمی
مامانی عاشق
روزمرگی
تراوشات ذهنی یه قاشق لیته
دکوراسیون تزئینات و خانه داری
خانم خوب
یادداشت های یک دختر ترشیده
سارگل و روزگار بی شوهری
ساروی کیجا
یادداشتهای یه ادم ول معطل
جادوگر
الد فشن
گیجعلی
من وهمسرم عاشقانه همدیگر را دوست داریم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كمپين آزادي استاد ايليا ميم و يارانش از بند امنيتي

كمپين آزادي استاد ايليا ميم و يارانش از بند امنيتي