![]() |
![]() |
|
| همه چیز |
|
سلام
تازه دارم نهایت لذت رو از دانشگاه رفتن می برم می دونین من همیشه عاشق رقابت در درس بودم تازه دارم به خونه بودن و درس خوندن دقیقا مثل دوران مدرسه عادت می کنم و برنامه ریزی وای که من عاشق شاگرد اول شدن هستم ۲ و۳ تا همکلاسی دارم که خیلی زرنگن یک اقا دو تا خانم خودم تو کار کلاسی برنامه خوبی دارم اما تو امتحان یکم خراب میکنم اونم به خاطر اینه که کم تمرین می کنم باید همه تلاشم رو کنم چرا من بهترین نباشم واییییییییییییییییییی می میرم واسه شاگرد اولی همیشه وقتی درس می خونم احساس بسیار خوبی دارم یه چیز مثل بچه بدون و بدو از این هیاهوی بزرگ سالی اهای مردم دنیا من یه عالمه درس خوندنی خوب دارم شازده فکر کن می خوام یه عالمه درس بخونم وقتی قاطی می کنم کمکم کن قول می دم من هم شاگرد زرمگ باشم امیدوارم یه روزی بتونم کمکت کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
راستی غربت رو حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی و یا جایی پشت لحظه های آشنا یی من و تو در اینجا نه عزیز؛ من و تو غریب نیستیم غریبی و غربت یعنی همین که عزیزت نگاهش رو به دیگری تعارف کنه کافی ست تا تو برای همیشه غریب شوی......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت به رودها پیوست و روی رود روان رفت برگ مرگ اندیش به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
تمام مزرعه از خوشههای گندم پر
و هیچ دست تمنا دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد دروگران همه پیش از درو درو شده اند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده ی راهم بسته ابر خکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ؛ پر مرغان نگاهم را شست اب رؤیای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم و ندایی که به من می گوید : ”گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است “ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
شبی آرام چون دریا بی جنبش
سکون سکت سنگین سرد شب مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد دو چشم خسته ام را خواب می گیرد من اما دیگر از هر خواب بیزارم حرامم باد خواب و راحت و شادی حرامم باد آسایش من امشب باز بیدارم میان خواب و بیداری سمند خاطراتم پای می کوبد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
حدود یکسال پیش یا بیشتر یه کتاب خوندم به نام راز سلیستین یا همون ۱۰ مکاشفه خیلی از سوال های ذهنی منو جواب داد کتاب خیلی خوبی بود به چند نفر هم هدیه دادم راستش می خوام باز بخونمش /خلاصه بگذریم یه مکاشفه اون کتاب در مورد این بود که چرا ما تو این زندگی با این پدر و مادر و این خانواده و این سرزمین وخلاصه هر چی الان داریم دنیا می یام اونجا توضیح داده بود ما قبل از زندگی در این جهان نقشه های زندگی متفاوتی را می بینیم اما خالا بنا به جاه طلبیمون یا هر حس قالب دیگر در وجودمون این زندگی را انتخاب می کنیم جالبش اینه که ما در قبل از این دنیا هر زندگی را که انتخاب کنیم هر چقدر که سخت باشه توش موفق می شیم و بعد از موفقیتمون هست اجازه انجام اون زندگی را در این دنیا پیدا می کنیم راستش واسه من خیلی منطقی اومد چون من همیشه دنبال کارهای مشکل و راه امتحان نشده و ناممکن هستم و از تبدیل نا ممکن به ممکن لذت خاصی می برم شاید یک نوع مازوخیسم الانی ها بهش می گن و لابد به خاطر همین هست که این نوع زندگی را انتخاب کردم حالا هم وقتی خیلی از زندگی ناراحت می شم شروع می کنم به بدو بیراه گفتن که ای احمق این همون انتخاب اولیه تو هست وقتی هم اول یه انتخاب رو گند بزنی تا اخر هی باید ماله بکشی تا صاف نمیشه که معمولا هم نمیشه نمی دونم شاید یه زمانی اون مسیری رو که تونستم برم و تو زندگی موفق شم را یادم اومدوتونستم زندگیمو سامون بدم شاید و من چه اندازه از این کلمه "شاید" بدم می یاد یا هر کلمه ای که بوی تردید میده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
من دلم یه چیز می خواد که نیدونم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
امروز کلی واسه شازده حرف زدم انصافا دوست خیلی خوبی هست خیلی واسه ادم وقت می ذاره اما اما یه ایرادهایی بهم می گرفت که درست بود اما من نمی تونستم واسش توضیح بدم از تنهاییم از دلهره ای که گاه بی گاه مثل یه بیماری مضمن می یاد و گلو ی منو می گیره بخدا شما نمی دونین دلره چه چیزه بدی هست من از بچگی دچارش بودم گاهی می ره و ماهها سراغم نمی یاد گاهی هم روزی چند بار سراغم می اید اگه گاهی خیلی حرف می زنم خیلی می خندم خیلی با تلفن حرف می زنم بی دلیل قهر یا اشتی می کنم باعثش اکثر اوقات همینه نمی زاره تصمیم بگیرم خیلی وقتها باهاش مشکل دارم بخدا دلیل برهان ندارم و لی من همیشه یه جنگ داخلی دارم همیشه دارم با خودم کلنجار می رم نمی دونم چرا واقعا نمی دونم چرا من همیشه از یه ترس درونی می ترسم اسکارلت یادتونه همیشه خواب می دید داره از یه چیز فرار می کنه اون حکایت اکثر روزهای من هست راستش گاهی از بس کلافه می شم مرگم رو از خدا می خوام دقیقا زمانی سراغم می یاد که خیلی شادم و یهو دگرگونم می کنم کسی می تونه به من بگه چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
اما جریان نظر خواهی دیروز ما یه نفری تو دانشگاه داریم مسئول یه قسمت از اموزش هست جنسیتش رو برای اینکه کسی بد بین نشه نمیگم خلاصه به همه می گفت / البته می گفت که نه ولی وانمود می کرد مجرد هست تا اینکه چند روز پیش همسرش اومد دانشگاه عیت بمب بود نیدونم فکر می کرد ما همه می خوایم همسرشو بخوریم خلاصه بعد که بچه ها پرسیده بودن متأهلی بعد کلی دور زدن و پیچیوندن گفت نمی گفتن تا بچه از طریق روابط عاطفی بیشتر ازم حساب ببرن اخر خلاقیت بود بچه البته انصافا دست از پا خطا نمی کرد لااقل ما که چیزی نیدیدم راستی من فکر کنم یه جور بیماری روحی دارم اخه بی دلیل همش دلم شور می زنه مخصوصا از وقتی که رفتم اونجا که شازده می دونه و از وقتی نمی رم سر کار می دونین من اگر چه خیلی دستم تو کار درد می گیره و لی وقتی کار می کنم خیلی خوشحالم راستش درس هم بیشتر می خونم جدی واسم دعا کنین نمی دونم دوباره گواترم فعالیتش کم شده یا اینکه خل شدم اینهمه دلهره دارم می دونین من وقتی اینجوری می شم خیلی از شب می ترسم از اینکه شب تنها باشم می ترسم راستی من اصلا از شبهای پاییز مخصوصا اواخر ابان تا اخر اذر ماه خیلی بدم می یاد سنگین هست ادم به طرز وحشتناکی دلهره داره من که از بچگی اینجوری بودم نیدونم چرا ولی من می ترسم اگر چه در حالت کلی کم ترسو هستم راستش من هر چه بزرگتر میشم بزدل تر می شم چرااااااااااااااااااااااا؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
جاده عشق قرارمونه تو این غروب عاشقونه بیا ببین دارم می میمرم دارم میشم بی تو دیوونه تمام دیروزحتی پریروز تمام پول تو جیبیمو با پول کار امروز رفتم مغازه یه جین خریدم واسه قرارمون هزار نقشه کشیدم اما نقشه های دیروز همشون نقش بر اب شد یهو رو سرم خراب شد این اهنگ ماله خیلی وقت پیش نمی دونم چرا تمام امروز تو ذهنم می چرخید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام یه پرسش راه بندازم به نظر شما چند درصد از ادمها بعد ازدواج این مساله را که متاهل هستند به دیگران مخصوصا به دوستان قدمشون اعم از جنس مخالف یا موافق بیان می کنند؟ - چرا بیشتر مردها و گاهی هم خانمها به دوستان جنس مخالف قدیمشون نمی گن متاهل شده اند؟ علت این سوال ها بعد دیدن پاسختون تویه پست بعدی می گم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
به همه ۱۲ ادذر تولد شایان بود اما چون وسط هفته بود امشب تولد گرفت خیلی خوش گذشت امتحان زبان سی رو گند زدم حسابی که بیشتر از روی بی توجهی بود خدا بدا پایان ترم برسه تو این یه هفته که دیگه سر کار نمیرم یه ژاکت برای خودم بافتم که خیلی خوشگل شده مامانم کلی حال کرد باور نمی کرد حوصله کنم تمومش کنم در عوض کل این هفته رو اصلا درس نخوندم باید از فردا بشینم سر درس تازشم داداش اینا خوه رو فروخته بودند من داشتم سکته می کردم ولی خدا رو شکر یه خوه خوب گیرشون اومد یکم بدهی داداش گلم سنگینه دعا کنین پولش واسش جورشه یه خریت محض کردم با وجود اینکه قسم خورده بودم دیگه نرم فال بگیرم رفتم فال گرفتم قیافه خانم موسوی شبیه جادو گر ها شده گو اینکه همیشه در حال سحر و جادو نوشتن هست که به نظر من هیچ هم بدرد نمی خوره جالب اینه که ارزو داره بچه هاش ازدواج کنن مخصوصا دخترهاش میگم شما که واسه همه دعا می نویسین چرا واسه دخترهای خودت نمی نویسی - میگه دعا واسه این کارها خوب نیست نگاه کن ادم ها چقدر می تونن خبیث بشن یه زمانی واستون از این خانم موسوی جادو گر میگم از فردا باید شروع کنم بکوب خوندن یه مدت درس نخوندم کلافم فریبا فردا شو لباس داره میخواستم برم بلیطش ۱۰ هزار تومن بود خسیسیم اومد باید فردا بشینم پایه درسهای دانشگاه و سیسکو واسم دعا کنین دوستتون دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام
امروز با فریبا خواهرش و مامانش رفتیم کوچه برلن جمعه بازار /بابا اینا تاتونستن زلم زیمبو گرفتن از لباس ترکمن گرفته تااین بدلیجالت نیکلی ترکمن /ساری/روسری ترکمن/پالان/کیف/و............... جالب بود برام من اصلا اهل اینجور خرج کردن نیستم اصولا کم پیش می یاد لباسی رو نخوام بخرم ولی چرا پس انداز ندارم من یکشنبه دادگاه وزارت کار دارم خیلی دلم شور میزنه دعا کنین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 آذر1386ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام به همه دوستای گلم
اول ازهمه اینکه من امتحان اخر ترم رو شدم ۱۸.۱۰ مید ترم رو بد ندادم پروژه رو هم که هنوز کامل نشده از کارورزی به خاطر اینکه پارت تایم بودم و اونها فول تایم میخواستن ( اولش گفته بودن پارت تایم می خوان ) اومدم بیرون دارم میرم کلاس سیسکو و درسهامو میخونم ۲ روز هم سر کار نمی رم و اینکه من یکشنبه باید برم واسه ادارم دادگاه دعا کنین واسم اما جونم واستون از خواستگاری بگه اقا ما هفته پیش به این مادر پسره از طریق واسطه که خانم برادرم بود گفتیم امتحان دارم باشه واسه این هفته اما خانومه جمعه زنگ زد و ثابت کرد چیزی که انتها نداره حماقته سلام منزل اقای ... بله بفرمایین خانم ... هستن بله خودم هستم شما همون دختر خانم هستین نخیر من مادرشونم اهان شما همون دختر خانم هستین که زن داداشتون گفت خوبین لطف دارین خانم ولی من مادرشون هستم اه بله شما خانم ... هستین بله بفرمایین میشه با مادر خانواده صحبت کنم من خودم مادر خانواده هستم ااااااااه سلام خوبین در سلامتی کامل به سر می برین خانواده/ دختر خانم/ حاج اقا در همسایه بقال سر کوچه اب حوض کش محل ............ مرسی خانم همه خوبن مزاحم شدم بگم ما می خواستیم برای امر خیر همونجور که خانم برادرتون گفتن بیایم مزاحم شیم عزیزم خانم برادر نه عروسم من مادر دخترهستم اه بله خوب خوبین ممنون خوبم راستش من الان میخواستم بیام یه تک پا دخترتون رو ببینم راستش دخترم امتحان داره وقت نداره اگه مایل باشین.... یه ۱۰ دقیه میام دم در می بینمش می رم عزیزم قدم بالای سر ولی دخترم بحث ۱۰ دقیقه یه ربع نداره میگه امتحان داره یه کوچولو .... ببینین اخه................ اصلا تو نمیایم نه بابا بحث این حرفا نیست / اصلا با اقا پسرتون تشریف بیارین هفته دیگه باشه چشم واسه نهار شامی میایم اما اول باید من ببینم بعد اگه پسند شد اونو می یاریم ما سلیقشو می دونیم راستی دختر خانم کجا کار می کنن/بیمه هستن/حقوقشون ................. و چنین گفت اسکل خانم خلاصه اینقدر اراجیف گفت که همه خل شدیم ولی یه حالی ازش وگرفتم هر جور مامانی رو دور زد که بیاد من مامان رو پر می کردم که نه اخه خدایی شما حاضر بودین یه همچین علامه دهری رو ملاقات کنین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 آذر1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم هستم 29 ساله دانشجوی کامپیوتر و یک کارمند
عاشق ادبیات/شعر/هنر/نقاشی و موسیقی هستم گاهی دلم از دنیا می گیره اما ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
تویی که تمام عطش من برای فهمیدن از اولین کتابت شروع شد دانشگاه خبر ساروی کیجا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزانه/شخصی |
|
RSS
|